داستان تولد مادلین – سلامتی در تغذیه جامع


پس از گذشت بیش از دو ماه ، بالاخره داستان تولد مادلین را می نویسم! من می خواستم این را بنویسم زیرا در دوران بارداری من بسیاری از داستانهای تولد را گوش می دادم و می خواندم و آنها به من کمک می کردند تا تصور کنم چه نوع تولدی را تجربه می کنم. ماه ها قبل از تولد او ، به پادکست The Birth Hour و پادکست The Birthful گوش می دادم و مطمئن بودم که انواع مختلف تولدها را می شنوم. من به داستان های سزارین ، زایمان بدون دارو ، زایمان اپیدورال ، زایمان در خانه ، زایمان در مراکز تولد و غیره گوش داده ام. زیرا من می دانم که حتی اگر شما نوع خاصی از زایمان را “برنامه ریزی” کنید ، ممکن است نوزاد ایده های خود را در مورد چگونگی ظهور خود داشته باشد ، بنابراین من می خواستم برای هر شرایطی آماده باشم. همچنین ، من نمی خواهم هر نوع ناامیدی را احساس کنم ، صرف نظر از نوع تولدی که داشتم. در حالی که برنامه من این بود که یک زایمان بدون دارو داشته باشم ، گاهی اوقات نوزاد ایده های دیگری دارد و من معتقدم که همه زایمان زیبا هستند و همانطور که در نظر گرفته شده اتفاق می افتد. خب بریم سراغ داستان!

تولد مدی از پنجشنبه 19 ژوئیه آغاز شدns وقتی حدود ساعت 3 بامداد از خواب بیدار شدم و به طور بالقوه تصور کردم آب من شکسته است. نمی توانستم دوباره بخوابم چون بسیار هیجان زده بودم. من همچنین انقباضات بسیار خفیفی را تجربه کردم و کمی خونریزی داشتم. من با دولا ، ونسا و پزشکم وارد شدم و آنها تصمیم گرفتند که باید برای بررسی چیزها به آنجا بیایم. تا آن زمان ، من و اریک هر دو فکر می کردیم احتمالاً از سررسید (23 ژوئیه) گذشته بودم ، بنابراین این یک زنگ خطر بزرگ برای هر دوی ما بود! طوری جمع کردیم که انگار در بیمارستان چک می کنیم و بعد از ظهر پیاده رفتیم. با این حال ، معلوم شد که آب من شکسته نشده است و فقط حدود ½ سانتی متر متسع شده و 50 درصد پاک شده است.

ناامید شده بودم ، اما برای استراحت به خانه رفتم و سپس برای یک ماساژ خوب قبل از زایمان بیرون رفتم. من نسبتاً زود به رختخواب رفتم ، اما سپس حدود ساعت 1 بامداد از خواب بیدار شدم و شروع به تجربه انقباضات شدیدتر کردم. سرانجام حدود ساعت 4 صبح از رختخواب بیرون آمدم و تمرینات / حرکات مختلفی را برای نزدیک کردن آنها انجام دادم. در آن نقطه آنها همه جا در فاصله 8-15 دقیقه از یکدیگر بودند.

آن روز به کار خود پایان دادم (و بین تماس های کنفرانسی انقباضاتی داشتم!) و سپس به طب سوزنی رفتم. طب سوزنی واقعاً سرعت بخشیدن به کارها را شروع کرد و این یک جلسه آرامش بخش نبود که در هر انقباض به سادگی دراز بکشید! وقتی من آنجا را ترک کردم ، انقباضات من حدود 5-7 دقیقه فاصله داشت. من و اریک به طرف Whole Foods دویدیم تا برخی از اقلام لحظه آخری مانند نوشیدنی های الکترولیت ، آب نارگیل ، میله های کامل ، و ماکارونی و پنیر داغ (تنها هوس واقعی بارداری من!) را انتخاب کنیم و وقتی به خانه رسیدم ، با دولا چک کردم. او گفت که بر اساس نحوه بازی من ، هنوز راه طولانی در پیش دارم و باید سعی کنم استراحت کرده و حمام کنم. او همچنین گفت باید سعی کنم غذا بخورم ، اما در آن زمان درد شدت می یابد و من اصلاً گرسنه نیستم.

جدیدترین عکس سلفی بارداری!

حمام برایم دلپذیر و آرامش بخش بود ، اما من هنوز انقباضات شدیدی داشتم و به نظر می رسید که آنها تقریباً هر 4-5 دقیقه به یکدیگر نزدیک می شوند. در این زمان حدود ساعت 7 بعد از ظهر جمعه 20 ژوئیه بود. از اینکه زود به بیمارستان برسم کمی عصبی شدم ، اما می خواستم منتظر بمانم تا ونسا به خانه برسد تا وضعیت من را ارزیابی کند. او حدود ساعت 8:15 بعد از ظهر رسید و وقتی من بین انقباضات بودم ، چت کردیم و او می توانست بگوید هنوز آمادگی ندارم. من هنوز بین انقباضات احساس خوبی داشتم و می توانستم تمرکز کنم / مکالمه ای را انجام دهم. در نهایت روی مبل دراز کشیدم در حالی که او پشت من را با انقباضات ماساژ می داد و حدود یک ساعت به مدیتیشن گوش می داد. هر چند استراحت / استراحت بسیار سخت بود. من هر دو بسیار هیجان زده بودم و انقباضات نیز بسیار دردناک می شد. من از طریق آنها شروع به شکایت کردم: ابتدا مرتب می گفتم “اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو توووووووووی

بعد از مدتی روی مبل بودن ، تصمیم گرفتیم همه چیز را به حرکت درآوریم. به یاد دارم که به حمام می رفتم و این موضوع چیزهای زیادی را مطرح کرد. همچنین کمی بیشتر خونریزی را تجربه کردم. سپس مدتی را در حال گزاف گویی روی توپ گذراندم ، سپس روی نیمکت با توپ ایستادم ، سپس به اریک تکیه دادم ، سپس به حالت ژست بچه روی زمین حرکت کردم و غیره. و غیره. انقباضات واقعاً شروع به افزایش کردند و من نمی توانستم روی غلبه بر آنها تمرکز کنم. حوالی ساعت 10:15 بعدازظهر حتی شدیدتر شد و من از ونسا پرسیدم که چه زمانی قرار است به بیمارستان برویم. او گفت بعد از حدود 5 تا 10 انقباض دیگر ما از بین خواهیم رفت. به یاد دارم که فکر می کردم مثل یک ابدیت است و مطمئن نبودم که بتوانم با آنها ادامه دهم. اما بعد از حدود پنج مورد دیگر من یکی از قوی ترین انقباضاتم را داشتم و آبم شکست! این پاپ و شلوغی فوق العاده بود که من را به شدت غافلگیر کرد ، اما من بسیار هیجان زده بودم زیرا ونسا می گفت “خوب ، اکنون وقت رفتن به بیمارستان است!”

وسایل آخرین لحظه خود را در ماشین انداختیم و من با حوله به صندلی عقب نشستم. بین انقباضات ، من هنوز ثابت بودم ، اما آنها بسیار شدید بودند. اریک با بیمارستان تماس گرفت و مدتی طول کشید تا بتوانیم تماس بگیریم – ما فقط پنج دقیقه با ما فاصله داشتند که سرانجام آنها به تماس ما پاسخ دادند. خوشبختانه ترافیک ورودی وجود نداشت زیرا خیلی دیر شده بود! به محض رسیدن به بیمارستان و ورود به درب اورژانس ، من دچار انقباض شدیدی شدم. وقتی از آنجا عبور کردم ، آنها مرا روی ویلچر گذاشتند و هرچه سریعتر مرا به محل کار و زایمان بردند. وقتی در ایستگاه پرستاران حضور پیدا کردیم ، از من پرسیدند آیا اپیدورال می خواهم که من با قدرت “نه” گفتم اما در همان حال به خاطر دارم که در پس ذهنم نیز فکر می کردم “اما آیا این خیلی خوب نیست؟” به اما من قبلاً به اینجا رسیده بودم و در حالی که بسیار رنج می کشیدم ، احساس کردم می توانم ادامه دهم.

آنها بلافاصله مرا به اتاقی بردند و بلافاصله مرا به یک مانیتور وصل کردند. من در ابتدا پرستارمان را دوست نداشتم زیرا او به سختی دو کلمه به من گفت و فقط حدود 20 دقیقه به مانیتور خیره شد. من بسیار سپاسگزار بودم که اریک و ونسا آنجا بودند و من را در طی انقباضات کمک کردند و مشوق من را تشویق کردند.

دکتر من بلافاصله برای بررسی وضعیت من آمد و اعلام کرد که من 8 سانتی متر گشاد شده ام. وقتی او این حرف را می زد باورم نمی شد و بعد فهمیدم که می توانم بقیه زایمان را پشت سر بگذارم. ونسا به من گفت که من در دوران انتقالی هستم و این کوتاه ترین قسمت تولد است ، بنابراین می دانستم که باید کمی بیشتر تحمل کنم. این قسمت برای من بسیار مبهم است زیرا انقباضات ثابت بودند اما من در طول آنها شروع به فشار آوردم. این فقط یک رفلکس خودکار بود که نمی توانستم آن را کنترل کنم. من همچنین کمی پرتاب کردم که یک اتفاق بسیار طبیعی در طول انتقال است.

پزشک من بیماران دیگری نیز در حال زایمان داشت ، بنابراین وقتی منتظر بازگشت او بودیم ، سعی کردیم انقباضات را کند کنیم. هرچند شدت آنها زیاد می شد و من قطعاً در حالی که شروع به فشار می کردم وحشت داشتم و دکترم هنوز آنجا نبود. اما سرانجام او برگشت و مرا بررسی کرد و اعلام کرد که من 10 سانتی متر هستم و زمان رفتن فرا رسیده است!

هل دادن شدید بود ، اما بدن من نیز به تنهایی این کار را انجام داد. پس از چند فشار ، پزشک من گفت که می تواند سر نوزاد را ببیند و این باعث شد من فکر کنم کودک در عرض چند دقیقه به دنیا می آید ، با این حال ما هنوز زمان زیادی برای رفتن داریم. هرچند کار دشواری بود زیرا احساس می کردم نوزاد خیلی نزدیک به بیرون آمدن است ، اما انقباض به پایان می رسد و من مجبور می شوم فشار آوردن را متوقف کرده و منتظر بمانم. آنها همچنین در آن زمان مقداری اکسیژن به من دادند زیرا من خیلی نفس هایم را حبس کرده بودم و ضربان قلب نوزاد کمی افت می کرد.

پس از حدود 45 دقیقه چند فشار نهایی وجود داشت و مادلین سرانجام در ساعت 1:23 بامداد 21 جولای بیرون رفت.nsبه او صورتی روشن بود و گریه می کرد و بسیار عالی بود. اولین باری که او را دیدم باورم نمی شد ، نمی توانستم باور کنم که او دختر کوچک من است و این همه مدت در درون من رشد کرده است. همچنین نمی توانستم آنچه را که تازه انجام داده بودم و تجربه کرده بودم باور کنم. جالب بود زیرا نیمی از من در این مکان فوق العاده ابتدایی بودم – به ظاهر و ظاهرم اهمیتی نمی دادم ، اما نیمی دیگر من هنوز از آنچه در جریان بود آگاه بود و از همه چیزهایی که داشت شگفت زده می شد. . اتفاق افتاد من مدام به این فکر می کردم که آیا یک نقطه شکست وجود خواهد داشت یا خیر ، اما همچنان فکر می کردم که ما هر بار یک انقباض را انجام می دهیم و سعی می کنیم تا مدت زمان زیادی تحت تأثیر قرار نگیریم.

به محض پایان زایمان ، تمام درد به سادگی از بین رفت و سپس ما فقط در سکوت دراز کشیدیم و از اولین لحظات با نوزادمان لذت بردیم. کل تجربه برای من بسیار غیرواقعی به نظر می رسید و در نهایت به سرعت حرکت می کرد که من از آن بسیار سپاسگزارم. من واقعاً نمی دانم اگر در بیمارستان حاضر می شدیم و فقط 1 یا 2 سانتی متر گشاد می شدیم چه احساسی داشتم. من فکر می کنم من واقعاً تحت فشار قرار گرفته بودم و قطعاً به مصرف دارو فکر می کردم.

تجربه تولد من کاملاً شگفت انگیز بود ، اما بیشتر از همه آنقدر سپاسگزارم که بچه ای سالم به دنیا آوردم. من می توانم درک کنم که برای کسانی که زایمان مورد نظر خود را نداشته اند چقدر دشوار است یا اینکه عوارض بعد از زایمان با مادر یا نوزاد چقدر باید طاقت فرسا باشد. قلب من واقعاً با کسانی است که آن را تجربه می کنند. این پست فقط برای ارائه تجربیات من است و این فقط یک راه برای تولد است – هر راهی زیبا است. و به همان اندازه قدرتمند و بزرگ هنگام تولد ، داشتن این نوزاد در آن طرف میلیون ها بار بهتر بود.

امیدوارم از خواندن این مطلب لذت برده باشید! اگر س questionsال یا نظری دارید ، مایلم در مورد تجربه خود بیشتر صحبت کنم.

دیدگاهتان را بنویسید